انگشت اشاره ات را روی آتش بگیر.
فقط انگشت اشاره ات، انگشت اشاره ات را روی آتش بگیر...! بگیر نترس!
کاری است ناممکن نه !؟ اما من بزرگی را می شناسم که سیاوشانه و ققنوس وار، تمامی خویشتنی خویش در آتش انداخت و سوختن و گداختن فداکارانه را با ذره ذره سلولهای خویش احساس کرد و دم اما بر نیاورد، شبیه خیمه های حسین(ع) و شبیه دامان کودکان لب تشنه اش.
-از جای دوری آمده بود؟
-نه! بچه زرند بود علی عرب... و عرصه دفاع مقدس ما چه بسیار شاهد این رشادتها و جانفشانی ها بوده است اتفاقاتی که شاید در باور کسی نگنجد. مردانی با صورتهای خاکی که مثل قامت بلند یک سرو بر خاک افتادند و این را به که می توان گفت که از « اسرار عشق و مستی است». این حکایت خانواده ماست برادران من در گردان 412 فاطمه الزهراء یک مادر داشتند با نام شکوهمند حضرت فاطمه الزهراء...برادر بزرگتر ما مظلوم و عمیق بود وقتی حرف می زد طوفانی در ما به پا می شد در ترنم صدایش مرگ بی بها می شد آن سان که در هوای سرد، خشک و سوزناک بهمن ماه با مژه های یخ زده و اندامی پر از گِل، خیس خیس از آب بیرون می آمدیم، به آب می زدیم.حاج علی اصلاً یک موجود دیگر بود..! حاج علی بود، اهل تبلیغات نبود، اهل کار بود، مرد جنگ بود، مرد حرف نبود، اهل شعور بود، اهل شعار نبود، ولایت می فهمید، درست یادم است وقتی از کربلا می گفت دیگر گونه می شد، به هم می ریخت، جگرش می سوخت، چیزی شبیه درد در سینه اش شعله می کشید، حاج علی شاید تمام مظلومیت و معصومیت میهنش را در خود داشت و خودمانیم... حالا بدون حاج علی، دنیا حال نمی دهد، دنیا نمی چسبد، گاهی یک شهر به خاطر یک نفر معنا می پذیرد یعنی اگر آن یک نفر در شهر نباشد انگار شهر خالی است شهر از عِطر نفس او خالی است هر چند به قول عزیزی گاهی نبودن، عین بودن است غایت ابدیت، مثل شهدا که آنقدر در پیرامون ما حضور دارند که باید مواظب حرف زدنت باشی، مواظب قدم زدنت و البته مواظب قلم زدنت که شهدا در تکرار تمام نمی شوند بلکه در تکرار مدام می شوند...
به کودکان شهر می اندیشم که در بستر آرامش آرمیده اند، به هیاهوی خیابانها که غرق روزمرگی اند، به گذشته برمی گردم گذشته ای که می شود هر روز به آن سر زد و دوباره آن را نگاشت. به گذشته ای که در آن جوانی مثل سرو در آتش می سوزد...
این حرفها را زد و درب تابلو آلومینیومی جا خوش کرده بر بالای قبر را باز کرد. زانوانش شکست . ستون فقراتش فرو ریخت و بر ارامگاه فرمانده نستوهش حاج علی محمدی سجده کرد. شانه هایش پر از تکان شد انگار که در کسی زلزله حادث بشود و مثل ابر بهارانه گریست و با خود نجوا کرد: «حاجی! دو سال است بچه ها را خبر کرده ایم حاجی باورت می شود از موهای سپید شده و تکیدگی صورت هم متعجب شده ایم؟ حاجی! برگشته ایم به خاکریزهای نجیب شلمچه، دعا کردیم، گریستیم، بلند بلند خندیدیم...
ساعتها از روزهای رفته گفتیم اما در این جلسات یک صندلی عجیب خالی می نمود یک نفر بزرگتر که جام کلام را بگوید از حلاوت جان سپردن به دوست بگوید، از چادر بی بی بگوید، حاج علی جایت عجیب خالی است نه در بیلبوردهای شهر که آدرست فقط گلزار شهدای دقوق آباد نوق نیست آدرست روضه رضوان است حق هم همین بود و من احساس روسیاهی می کنم وقتی ساعتها در روزهای رفته تکرار می شوم از روزهایی که بعد از دفاع بر ما رفت از مردمی که از ما نبودند هم آنانکه رند تشنه لبی چون حاج علی را نمی شناسند هر چند شک ندارم تمام شهدای گردان 412 فاطمه الزهرا را عرشیان و قدسیان به نام می شناسند خوشه های رویش را در شهر خوشه های خندان...
دو سال از همایش رزمندگان این گردان می گذرد که با ابتکار یکی از برادران گردان شکل گرفت و حالا...
خواننده محترم این متن را ناتمام بگذار و یک صلوات و فاتحه برای شهدای گردان 412 فاطمه الزهرا بفرست...
روایت هرگز به پایان نمی رسد...
-هر گاه در آینه نگاه می کنم تازه خود را می شناسم خود را یادآوری می کنم از خودم می پرسم واقعاً این من بودم در کنار شهدا قدم می زدم این من بودم که در همنشینی های ساده و صادق آرامش ماندگار صبحگاه را به تماشا می نشستم؟ این من بودم که با همین چشمها نماز شبها و گریه های شبانه را می دیدم و به آسمان نگاه می کردم؟ این من بودم که از اضطراب جنگ و جهاد، از خانه و خانواده، از میان رود خشمگین اروند که چون مادیانی مست می غرید سبک بارتر از باد گذشتم؟
ادامه روایت
دفاع مقدس چه قداست ها که به ما آموخت و نباید فراموش کار شد که در دفتر زمانه معصومیت یاران خمینی(ره) گم شود آن سان که رهبر عظیم الشأن ما می گوید آن سان که شهدا بر این مهم تأکید می کنند برادر همرزمم جان کلام آن که سومین همایش گردان 412 فاطمه الزهرا(س) 16 دی ماه در دقوق آباد نوق در ساحت آرامگاه حاج علی و دیگر برادران دوباره تشکیل می شود شاید خیلی از دوستان حضور فیزیکی نداشته باشند مثل روزهایی که در شلمچه بودیم در اروند بودیم اما مطمئن هستم همه خواهند آمد حتی حاج علی...
ادامه روایت را شما بنویسید...




