می گن اسماعیلی نامی یه که خیلی سخت گیره
سال 64 بود قبل از عملیات والفجر 8 نیروهای رزمی توی مهدیه گرد هم جمع شده بودند تا تقسیم بشن و هر کدام به گردان خاصی بروند . کار تقسیم صورت گرفت که یکی از رز مندگان توجهم را جلب کرد رفتم پیشش و بعد از سلام و احوال پرسی ازش سوال کردم کدوم گردانی ؟ گفت : 412 گفتم : کدوم گروهان ؟ گفت : جواد الائمه گفتم : فر مانده گروهان تو می شناسی ؟ کمی فکر و گفت :می گن اسماعیلی نامی یه که خیلی سخت گیره گفتم : میشناسیش ؟ گفت : نه هنوز می خواستم باهاش صحبت کنم که خداحافظی کرد و رفت . فردا مراسم صبحگاه بعد از صحبت های حاج علی محمدی پور نوبت به معرفی فرمانده گروهانها شد تا اینکه رسید به اسم من . همین که رفتم و جلوی گروهان ایستادم یک مرتبه چشمم افتاد به همان بسیجی که دیروز باهاش صحبت کرده بودم . وقتی منو به عنوان فرمانده دید کمی تعجب کرد و زمانی دید دارم نگاهش می کنم برام چشم غره رفت. بعد از پایان مراسم صبحگاه رفتم کنارش . خیلی عصبانی بود و حرف نمی زد ذهنیت بدی نسبت به من داشت بعدها دوستی عمیقی بین ما به وجود امد .




