امروز : دوشنبه   01. خرداد 1391   29. جمادي‌الثاني 1433   21. می 2012
 
 
پست الكترونيكي ارسال به دوستان
چاپ نسخه چاپی
کد خبر: 222  تاریخ انتشار:جمعه ، 24 تیر 1390 ، 18:16  تعداد بازدید: 696مرتبه

ما با حاجی دوست هستیم با دیگران فرق داریم

hajaliچند  شب قبل از عملیات چهار ، نیروها را به طرف منطقه عملیاتی منتقل می کردند ، کامیونها یکی یکی از راه می رسیدند بچه ها را سوار می کردند و راه می افتادند .
جا کم بود و به سختی میشد جابه جا شد من و علی محمدی نسب که بیسیم چی حاجی بود با هم بودیم و هر دومان با حاجی کلی رفیق بودیم .
فکر می کردیم فرمانده ها ن باید جلو سوار شوند تا هم راحت با شند وهم اینکه سرما اذ یتشان نکند و چون ما با حاجی دوست هستیم با د یگران فرق داریم و به واسطه حاجی جلوی ماشین خواهیم نشست ولی .....

به همین دلیل سر جایمان ایستاده بودیم و بی خیا ل بچه ها را تماشا می کردیم .
چند دقیقه بعد حاج علی خودش را رساند و پرسید : همه سوار شده اند ؟
گفتم : بله – پرسید " پس شما اینجا چکار می کنید ، چرا سوار نشده اید؟ "
گفتیم : ما هم سوار می شویم ، منتظریم ببینیم شما کجا سوار می شوید تا همراه شما باشیم .
گفت : بیایید دنبالم
پشت کامیون پر از نیرو بود . حاج علی از کامیون بالا رفت و به زور خودش را بین دیگران جا داد .
چاره ای نبود خواسته بودیم زرنگی کنیم ، ولی حالا اصلاُ جا گیر نمی آوردیم ، هر کاری کردیم نتوانستیم سوار شویم ، ماندیم و پیاده رفتیم .
راوی : محمد مهدی فداکار

 

 

اضافه کردن نظر