تنها یاد خدا بود که دل را آرام می کرد
اواخر تیرماه تقریبا تمام نیروها و گردانها امدند و منطقه قرنطینه شد حالا هیچ کس حق وارد شدن و یا خارج شدن از منطقه را نداشت ، عملیات والفجر3 بود که در ارتفاعات کله قندی برگزار می شد . هر چه به روزها و زمان عملیات نزدیک تر می شدیم چهره بچه ها نورانی تر از قبل می شدند و سیمای ملکوتی پیدا می کردند و راز و نیاز های شبانه به اوج خود می رسید
همه دنبال نوشتن وصیت نامه و طلب حلالیت از یکدیگر بودند. روزها در انتظار و راز و نیاز سپری شد تا اینکه روز عملیات فرارسید و حر کت کردیم . صدای نفس کشیدن هم نمی امد و حتی زمانی که عراق منور می زد به نرمی لیز خوردن یک ماهی از دست روی زمین دراز می کشیدیم ، در آن سکوت غریب ،تنها یاد خدا بود که دل را آرام می کرد و امید به حیات را در ما زنده می کرد .لحظه ها به سختی می گذشتند تا اینکه رمز مقدس یا الله اعلام شد و گردان (حاج عباس حسینی) که به عنوان گردان خط شکن بود سریع وارد عمل شد و به خط دشمن حمله کردیم، در یک لحظه آن سکوت غریب جای خودش را با صدای رگبار و مسلسل و زنجیر چرخهای تانک عوض کرد صدایی که تا اعماق وجود انسان را می لرزاند . خط اول دشمن سقوط کرده بود و گردانهای بعدی می آمدند و به جلو می رفتند ، که خبر رسید حاج عباس حسینی فرمانده گردان در اثر اصابت خمپاره به شهادت رسیده است . خیلی از محل شهادت حاج عباس دور نشده بودیم که یک مرتبه خمپاره 60 زوزه کنان آمد و کنارم به زمین خورد . در یک لحظه پاهایم توان حرکت کردن را از دست دادند نمی توانستم حرکت کنم ،کمک بی سیم چی همراه با معاون گردان به راه خودشان ادامه دادند . نزدیک میدان مین بودم با هزار زحمت کمی بلند شدم اما همین که خواستم راه برم افتادم روی زمین فایده نداشت نمی شد حر کت کنم به ناچار شروع کردم خودم را زمین کشیدن ، این کار هم فایده نداشت اصلا از محل اولی خودم جابه جا نشده بودم . همه نیروها قاطی شده بودند و نیروها خودی از غیر خودی قابل شناسایی نبودند چشمم به میدان مین بود که یک مرتبه احساس کردم یک نفر دارد مرا روی زمین می کشد اول فکر کرده عراقی است اما دیدم از بچه های خودمان است که با سرعت و قدرت تمام، مرا روی سنگ و خار و خاشاک می کشد. تعجب کردم که چرا با این عجله و به این سرعت مرا می کشد که گفت : نزدیک بود اسیر بشی یک عراقی داشت به طرفت می آمد که به دادت رسیدم .عقب خط رسیدم و با مجروحین دیگر به بیمارستان مهران انتقالمان دادند.
راوی: دکتر علی اسماعیلی





نظرات