برف و سرما به حدی بود که بچه ها در ارتفاعات شهید می شدند
زمستان 66 ما را به منطقه مریوان بردند. راههای صعب العبوری داشت. با توجه به اینکه در والفجر4 در منطقه مریوان (ارتفاعات قوچ سلطان ارتفاعات مشرف به گمرک) بودیم با این منطقه آشنایی داشتیم.
نیروها را در نزدیکی پایگاه ارتش در جنگل مستقر کردیم.و ما برای شناسایی منطقه می رفتیم شدت برف آنقدر زیاد بود که از بادگیرهای پشم شیشه ای وپوتینهایی بلند استفاده می کردیم. ارتفاعات بلند و صعب العبور از یک طرف و از طرفی هم چند نفر از بچه های اطلاعات عملیات در برف از سرما شهید شدند. تا جایی که نفربر می توانست حرکت کند در ارتفاعات بالا می رفتیم اما بقیه راه را باید پیاده می رفتیم. در راه برگشت شاید 7کیلومتر را روی برفها سر می خوردیم و پایین می آمدیم. بعد از شناسایی نیروها را هم آموزش دادیم و آمادگی شدیم برای عملیات. در عملیات محور لشکر ما ارتفاعات خورنوازان بود که باید تصرف می کردیم. سرشب از ارتفاعات ملخ خور حرکت کردیم. جاها را مشخص کردیم. نیروهایی که در خط بودند بیشتر کرد بودند. از شیار پایین آمدیم و عملیات را انجام دادیم. از شیار که پایین می آمدیم کسی با ما درگیر نشد. ارتفاعات خورنوازان را تصرف کردیم. در حین عملیات 3-2 سنگر عراقی ها بود که با ما درگیر شدند. بلندنظر که داشت می رفت بالا که سنگرها را تصرف کند تیر خورد و شهید شد. بچه ها سنگر را گرفتند. چند نفر عراقی کشته شدند. چند نفر فرار کردند. گردان ما همانجا مستقر شد. اینجا را به عنوان مقر گردانها قرار دادیم. نیروها را پیاده کردیم. دستور رسید که فرمانده گردانها نباید جلو بروند. و حق مستقر شدن در خط را نداشتند. حاج علی اسماعیلی و حاج جواد کامرانی را همراه گردان به خط فرستادم. چند روزی در این خط بودیم که لشکرهای مجاور با تک عراق عقب نشینی کردند. اما بچه های ما همانجا ماندند.
اسیری گرفته بودیم. بچه ها به حاج جواد گفته بودند تو که عربی بلدی بپرس این عراقی اهل کجاست و عضو کدام گردان است. حاج جواد به عراقی گفته یا اخی وخی! (برخیز) بچه ها گفتند: حاجی اینکه فارسی شد عربی صحبت کن. حاج جواد گفت: بیشتر از این بلد نیستم.
دستور آمد که بیایید عقب و آمدیم و خط هم تثبیت شده بود. اما عراق کنار خط میشین کنار تپه ها مستقر بودند که این خط دست بچه های ما بود. ماموریتمان را انجام داده بودیم. عید بود. بچه ها شاد بودند. آنجا منطقه سرسبزی بود. بچه ها به هم شیرینی می دادند. اما عراق هم شب عملیات شیمیایی زد. حلبچه را که هم بمباران شیمیایی کرده بود مردم خورمان عقب نشینی کردند و به طرف ما آمدند. پناهشان دادیم. وارد ایران شدند. مداوا شدند. خیلی از اهالی حلبچه اعم از زن و مرد و بچه به همراه گوسفندانشان در راه در اثر بمباران شیمیایی کشته شده بودند.
از بچه های کادر فقط بلندنظر در ارتفاعات شهید شد. علی باقریان هم از تخریبچیها بود که شهید شد.
بعد لشکرهای دیگر که مستقر شدند ما امدیم عقب و بچه ها به مرخصی رفتند. در مرخصی بودیم که شنیدیم عراق فاو را پس گرفته. بعد از گرفتن فاو توسط عراق. فرماندهان به فکر سازماندهی نیروها و عملیات در جنوب شدند.




