امروز : دوشنبه   01. خرداد 1391   29. جمادي‌الثاني 1433   21. می 2012
 
 
پست الكترونيكي ارسال به دوستان
چاپ نسخه چاپی
کد خبر: 197  تاریخ انتشار:چهارشنبه ، 18 اسفند 1389 ، 22:24  تعداد بازدید: 885مرتبه

سرباز عراقی الان مشغول پاک کردن گریسهای گلوله ای است که قرار است نصیب ما شود.

گفت: حالا می بینی! برو زود به بچه ها سر وسامانی بده. و آنها را در سنگر مستقر کن تا ما می آییم. 30 متر از آنها دور شدم که گلوله ای آمد. یکی از بچه ها گفت: حاج علی زخمی شده. ی
منطقه مهران و دهلران یک بار در سال 1362 به دست عراقی ها افتاده بود. که باز پس گرفته شده بود.  این بار منافقین با کمک عراقی ها مهران را اشغال کرده بودند و برای ما از لحاظ استراتژیک حائز اهمیت بود. حضرت امام صراحتا فرمودند که  مهران باید آزاد شود. و فرماندهان سپاه بنا به باز پس گیری مهران را گذاشتند. با توجه به اینکه ارتفاعات قلعه آویزان دست منافقین بود و نیروهای  ما در یک منطقهصاف که خاکریز نداشتیم می خواستیم دشمن را پشت مرزش بفرستیم.  در کربلای یک بچه ها را آموزش دادیم. حاج علی و من و حمزه ای کادر را تجدید سازمان کردیم. آموزشهای لازم داده شد و در جنگلهای ایلام مستقر شدیم و آماده جهت عملیات اما این عملیات با عملیاتهای دیگر فرق داشت. اولا خاکریزها کوتاه بود. شاید خاکریز خط اول به طور متوسط 5/1 متر بود. خط دوم هم نداشتیم.
دشمن هم دست به ابتکار جدیدی زده بود. علاوه برتانک و سنگر مستحکم و سیم خاردار و میدانهای مینی که داشت. حفره روباهی کنده بود رفته بود پایین.تیربارها را طوری گذاشته بودند که بیشتر از 20سانتی متر را می زد.شب که داشتیم نیروها را به خط  می بردیم که مستقر شویم. نزدیک خط  حاج علی به من گفت: کاکا بیا اینجا آن گلوله ای که قرار است نصیب ما شود الان  سرباز عراقی از جعبه مهمات بیرون آورده و گریس هایش را پاک می کند و می خواهد به طرف ما بیاید. تا چند لحظه دیگر هم می رسد. گفتم: هذیان می گویی. گفت: حالا می بینی! برو زود به بچه ها سر وسامانی بده. و آنها را در سنگر مستقر کن تا ما می آییم. 30 متر از آنها دور شدم که گلوله ای آمد. یکی از بچه ها گفت: حاج علی زخمی شده. یاوری بچه کرمان شهید شد. بلند نظر،آفرند، غلامی و 15- 10 نفر از بچه ها زخمی شدند و رفتند. بچه ها را مستقر کردیم. قرارگاه مرا خواست. گفتند: با توجه به اینکه عملیت نزدیک است و حاج علی هم زخمی شده شما باید فرماندهی گردان را برعهده بگیری. گفتم: احمد حمزه ای و حاج علی نیستند و من دست تنها نمی توانم. گفتند: حاج حسین محمودی به کمکت می آید. گفتم: ایشان فرماندهی را قبول کنند من کمکشان می کنم.
راوی: حاج محمد میرزایی

 

اضافه کردن نظر