عملیات والفجر 3 و نحوه زخمی شدنم
قسمت ششم
این هفته به عملیات والفجر 3 نیم نگاهی کوچک انداخته ایم. روایت، روایت یک از هزار است چه اینکه اگر بخواهیم همه سختی ها و رنج و مرارت ها و جانفشانی و ایثارگری های یک عملیات را با زبان قلم بیان کنیم، کاری بس دشوار است.
آقای علی اسماعیلی- راوی قصه ما – در این قسمت نصیبی از خمپاره دشمن برده و زخمی می شود
اواخر تیرماه سال 63 بود. تقریبا تمام نیروها و گردانها آمدند و منطقه قرنطینه شد حالا هیچ کس حق وارد شدن و یا خارج شدن از منطقه را نداشت ، کالک عملیاتی هم آماده و توجیه شد،عملیات والفجر3 که در ارتفاعات کله قندی برگزار می شد . هر چه به روزها و زمان عملیات نزدیک تر می شدیم چهره ها نورانی تر از قبل می شدند و سیمایی ملکوتی پیدا می کردند. راز و نیاز های شبانه به اوج خود می رسید، همه دنبال نوشتن وصیت نامه و طلب حلالیت از هم بودند. حال و هوای جبهه واقعا دگرگون می شد و در آن گرمای سخت که آب بدن به شدت تحلیل می رفت بچه ها از خوردن آب هم امتناع می کردند. روزها در انتظار و راز و نیاز سپری شد تا اینکه روز عملیات فرا رسید.
حر کت کردیم . صدای نفس کشیدن هم نمی آمد و حتی زمانی که عراق منور می زد به نرمی لیز خوردن یک ماهی با دست روی زمین دراز می کشیدیم ، در آن سکوت غریب ،تنها یاد خدا بود که دل را آرام و امید را در ما زنده می کرد .لحظه ها به سختی می گذشتند تا اینکه رمز مقدس یا الله اعلام شد و گردان ما که به عنوان گردان خط شکن بود سریع وارد عمل شد و به خط دشمن حمله کردیم، در یک لحظه،آن سکوت غریب، جای خود را با صدای رگبار و مسلسل و زنجیر چرخهای تانک عوض کرد صدایی که تا اعماق وجود انسان را می لرزاند . خط اول دشمن سقوط کرده بود و گردانهای بعدی می آمدند و به جلو می رفتند، در همین حین، خبر رسید حاج عباس حسینی فرمانده گردان در اثر اصابت خمپاره به شهادت رسیده است. خیلی از محل شهادت حاج عباس دور نشده بودیم که یک مرتبه یک خمپاره 60 زوزه کنان آمد و کنارم به زمین خورد. در یک لحظه، پاهایم توان حرکت کردن را از دست دادند. نمی توانستم حرکت کنم ،کمک بی سیم چی همراه با معاون گردان به راه خودشان ادامه دادند . نزدیک میدان مین بودم با هزار زحمت کمی بلند شدم اما همین که خواستم راه بروم روی زمین افتادم. فایده نداشت. نمی شد حرکت کنم به ناچار شروع کردم خودم را زمین کشیدن، این کار هم فایده نداشت اصلا از محل اولی خودم جا به جا نشده بودم. همه نیرو ها قاطی شده بودند و نیروها خودی از غیر خودی قابل شناسایی نبودند. چشمم به میدان مین بود که یک مرتبه احساس کردم یک نفر دارد مرا می کشد، اول فکر کردم عراقی است اما دیدم از بچه های خودمان است که با سرعت و قدرت تمام، مرا روی سنگ و خار و خاشاک می کشد. تعجب کردم که چرا با این عجله و به این سرعت مرا می کشد که گفت : نزدیک بود اسیر بشی یک عراقی داشت به طرفت می آمد که به دادت رسیدم .عقب که رسیدم آمبو لانس همانجا بود. همراه با مجروحین دیگر ما را به بیمارستان مهران انتقال دادند و از آنجا به تهران اعزام شدیم. مرا به بیمارستان دادگستری تهران بردند . تازه درد پایم زیاد شده بود و نمی توانستم تحمل کنم اول که زخمی شده بودم هیچی احساس نمی کردم اما حالا واقعا تحملش زجر آور بود . سریع مرا به اتاق عمل بردند. جفت استخوانهای پایم را که شکسته بود گچ گرفتند و برای تعویض پانسمان زخم ها هم روی گچ دریچه ای باز کرده بودند که از آنجا پانسمان زخم را باز می کردند ...




