امروز : دوشنبه   01. خرداد 1391   29. جمادي‌الثاني 1433   21. می 2012
 
 
پست الكترونيكي ارسال به دوستان
چاپ نسخه چاپی
کد خبر: 190  تاریخ انتشار:چهارشنبه ، 18 اسفند 1389 ، 22:15  تعداد بازدید: 1850مرتبه

هر کس که توانست تندتر بدود می تواند به جبهه بیاید

قسمت چهارم
دو باره ندای اعزام نیرو به جبهه شنیده شد . این بار نیز درس و مدرسه را رها کردم و برای اعزام به جبهه به کرمان آمدم و بر اساس تجربه نوبت قبل یک راست به طرف دانشکده فنی که محل اعزام نیرو بود رفتم . از سراسر استان نیرو آمده بودند و جمعیت زیادی در آن جا حضور داشتند . زمزمه هایی بود که بچه های کم سن و سال را به جبهه نمی برند  در دل، علی رغم ترسی که داشتم امیدوار بودم چرا که یک مرتبه رفته بودم و این را برای خودم امتیاز بزرگی به حساب می آوردم .
تا اینکه آقای شریف آبادی مسئول اعزام نیرو آمد و شروع کرد به صحبت کردن که این بار منطقه عملیاتی در یک دشت صاف است و احتمال به اسارت در آمدن زیاد، بنابراین به هیچ عنوان به افراد کم سن و سال اجازه حضور نمی دهیم تا دشمن نتواند برای تبلیغات خود از آنان استفاده کند و شروع کرد به جدا کردن افراد . وقتی مرا از بین بقیه جدا کرد گفتم : من دفعه قبل رفتم و می دانم که باید چطور بجنگم تا به اسارت در نیایم . قبول نکرد و گفت تو هم مثل بقیه باید بروی . تمام تلاشم را کردم تا در کنار بزرگترها بمانم اما فایده نداشت . ما را گروهان علی اصغر نامگذاری کرد و وقتی که بی تابی و گریه ما را دید ، گفت : امشب اینجا بمانید تا با منطقه  تماس بگیرم اگر اجازه دادند شما را هم می بریم . شب تا صبح در دل دعا می کردیم و راز و نیاز  که قبول کنند تا ما هم بتوانیم به جبهه برویم آن شب  بالاخره صبح شد و وقتی که آقای شریف آبادی را دیدیم همه منتظر این بودیم که بگوید شما هم می توانید بروید ، که گفت یک مسابقه دو بین شما بر گزار می کنیم هر کدامتان که توانستید تندتر بدوید پس آنجا هم می توانید از دست دشمن فرار کنید و شما را می بریم و با گفتن این جمله به ما گفت که به صورت مرتب و روی یک خط بایستید . ایستادیم و با حرکت دستش  شروع کردیم به دویدن ،همه توانم را جمع کردم تا از همه جلو بزنم تا از این طریق بتوانم به جبهه بروم مقداری که دور سالن ورزشی دویدیم ما را از  سالن بیرون اوردند همه ما فقط تلاشمان این بود که از دیگری جلو بزنیم و اصلا به اطراف نگاه نمی کردیم که کجا می رویم ، یک مرتبه صدای بسته شدن در همه را به خود آورد . همه ما از دانشکده بیرون آمده بودیم و پشت در بسته دانشکده قرار داشتیم و چند تا مینی بوس هم آماده بودند تا ما را به ترمینال ببرند . وقتی دیده بودند که نمی توانند ما را از دانشکده بیرون ببرند نقشه کشیده بودند که به بهانه مسابقه دو ما را از دانشکده بیرون ببرند و سریع پشت سر ما در دانشکده را ببندند . نقشه شان عملی شده بود و صدای گریه ما پشت در دانشکده به هیچ جا نمی رسید . چاره ای نداشتیم سوار بر مینی بوس شدیم و به طرف شهر ستان حرکت کردیم. دوباره سراغ درس و مدرسه رفتم تا حداقل از درس عقب نمانم.

 

اضافه کردن نظر