جنازه عراقی را کردیم زیر تخت و ...
خداحافظی خیلی سوزناکی بود. شاید تنها کسی که گریه نمی کرد امان دادی بود که شهید شد. دیگر همه گریه و زاری می کردند. بچه ها آماده و سوار قایق شدند و منتظر دستور حمله. بچه های گردانهای غواص رفته بودند.
من دانشجوی تربیت معلم یزد بودم علی اسماعیلی هم یزد طلبه بود. اوایل آبان بود، از یزد مستقیم رفتیم اهواز و چند روزی مخابرات لشکر بودیم. بعد به گردان 412 رفتیم. گردان آن موقع در جنگل مستقر بود.
کادر شکل گرفت. بیشتر بچه ها نوقی بودند. فضا خوب بود. آموزشهای روتین آبی و خاکی بود. کار گروهان ها همین آموزشها بود. وقتی قراربود توی اروند عملیات انجام شود آموزشهای آبی بیشتر شد.
مسئول مخابرات لشکر شهید علی ابراهیمی بود که آدم عجیبی بود. بچه های مخابرات علی اسماعیلی و غلامی و کرمانی و سعیدی نژاد، شریف آبادی، شهید امان دادی، محمود آبادی و میرزایی بیست و خورده ای نفر بودیم. که آقای انصاری به ما آموزش می داد.
یادم هست ما را با قایق بدون جلیقه می بردند وسط کارون توی هوای سرد مه آلود، داخل آب می پریدیم بعد می گفتند خودتان برگردید. شهید حاج علی محمدی با قایق گشت می زد که اگر کسی حالش خوب نبود با طناب او را به لب ساحل می کشاندند. یعنی کسی را سوار قایق نمی کرد مگر در مواقع خاص. هم انگیزه بود هم رقابت.
بعد از مدتی ما را بردند آن طرف کارون و می گفتند خودتان شنا کنان برگردیم.
اول هم مخابراتی ها بودند. هر کس می رسید از هوش می رفت. بعد از بچه های مخابرات گروهان عباس علیزاده را توی کارون انداختند. آتش درست کردیم و بچه ها خودشان را خشک می کردند. به خاطر سردی بیش از اندازه بقیه گروهانها را نبردند. حتی توی ماشین هم گرم نمی شدیم. خیلی اذیت شدیم.
فضای معنوی عملیات والفجر 8 قابل مقایسه با باقی عملیات ها نبود. همه بریده بودند. هیچ امیدی هم نبود؛ فقط توکل و توسل. حضورحاج علی شریف آبادی خیلی خوب بود. با آن طنز هایش به بچه ها روحیه می داد. در هفته یکی دو شب رزم شبانه که روزهای آخر بیشتر شده بود.کفش هایمان را می گذاشتیم زیر سر که با شمارش بتوانیم زود آنها را توی تاریکی نیمه شب بپوشیم. نماز شب خواندن همگانی شده بود. مراسم زیارت عاشورا داشتیم
نزدیک عملیات فضای معنوی خیلی عجیب بود. گفتند می خواهیم به منطقه برویم.
اما کجا؟ نمی گفتند.
شب حرکت کردیم. ساعتها توی کمپرسی می چرخیدیم. مرتب ما را توی جاده ها می چرخاندند. تا دشمن متوجه نشود به کدام منطقه می رویم. حتی خودمان هم نفهمیدیم که می رویم.
بعدا فهمیدیم علی شیراست. قبلا رفته بودند و مشخص کرده بودند که هر گروهانی کجا باشد. توی نخلها هم توپخانه بود. نزدیک اذان صبح بود رسیدیم. 7-6ساعت داخل کمپرسی بودیم. بعضی لشکرها بچه ها رو توی کانکس هایی سوار می کردند که روی تریلی حمل می شد وفقط از طریق سوراخهای رو کانکس می توانستند نفس بکشند. اینجوری دشمن نمی فهمید نیرو داخل این کانکس هاست. روی ماشین های ما هم زیلو می انداختند که ما دیده نشویم. متفرق شدیم. بچه های مخابرات و گروهان ویژه یک جا بودیم. شهید آفرند بود با چند نفر از گردان 410 و شهدا اکبر و قباد شمس الدینی از بافت که80 ساله و60ساله بودند. این دو نفرتوی گردان 410 بودند که بعد وارد دسته ویژه گردان ما شدند. هر چقدر هم برای نماز شب زود به نمازخانه می رفتیم همین مشتی قباد یک پتو بر دوش آنجا مشغول نماز خواندن بود. من بی سیم چی حاج محمد بودم. غلامی بی سیم چی شهید آفرند بود. یک بخش از گروهان عباس علیزاده توی یک خانه کنار ما بودند.دسته ویژه داخل همان خانه ها توی یک سنگر بودیم. 7-6 روز آنجا بودیم. اوایل بهمن بود. من دانشگاه اراک قبول شده بودم. بچه ها گفته بودند حاج علی گفته بود شاید مهدی برود و به من چیزی نگفته بودند . اما من شب متوجه شدم و گفتم من نمیرم.
سکوت مرموز و مرگباری همه جا را فراگرفته بود. کم کم مشخص شد هر کسی جاش کجا هست اما به ما گفته بودند نباید هیچ جا برای نماز جمع نشیم. مثلا ما تو همان سنگر به امامت شهید آفرند نماز میخواندیم. هم آنجا هم غذا می خوردیم.
3-2 روز به عملیات بچه ها به صورت گروهانی و دسته ای داخل یک چهار دیواری که قرار بوده مسجد شود نشستند و حاج علی کار رو برای ما توضیح می داد. همه اضطراب داشتند. که عملیات لو نرود یا شکست نخوریم. چون بچه ها قرنطینه بودند خیلی فشار به روحیه شون وارد می شد. شریف آبادی سعی می کرد بچه ها رو بخنداند. بچه های کادر رو شبها می بردند لب اروند روزها توضیح می دادند.
سه نهر علی شیر و بلامه و معاتیج سه محور اصلی حرکت لشکر ثاراله بود. 2تا از این محور ها مربوط به گردان 412 بود.
گردان 410 غواص می بایست خط را می شکست و بعد از اینکه درگیری شروع شد ما می رفتیم پاکسازی می کردیم خط اول را می گرفتیم. لشکر المهدی سمت چپ ما بود که انتهایی ترین نقطه فاو بود. یک طرفش خورعبداله و طرف دیگر خلیج فارس. بعد از المهدی گردان ما بعد ازما گردان عاشوراو لشکرهای دیگر. 13تا سنگر عراقی ها لب خط نزدیک گردان ما بود. کاملا دیده میشد. جلو ما دو ردیف تنه خشکیده نخل که روی آنها گونی گذاشته بودند.
دلیلش هم این بود که از اول جنگ عراقی ها به دلیل وجود اروند جرات این که از این محور حمله کنند را نداشتند بارها تهدید کردند ولی موفق نشدند. یک جاده محکمی کوبیده بود که بعضی جاها ارتفاعش 4-3 متر می شد. وفاصله اش با اروند بعضی جاها 50 بعضی جاها نیز به 100 یا 150 متر میرسید. خط اول و جاده را گردان ما می بایست تامین کند.
روز آخر ساعت 10 بود که قاسم آمد و صحبت کرد. نیم ساعتی صحبت کرد و گریه کرد و بچه ها هم خیلی گریه کردند. کاری جز توکل نمی شد کرد. بهمن ماه بود . اگر باران میبارید زمین خیلی لیز می شد. خیلی اذیت می شدیم. آب خروشان می شد. قرار بود غواصها توی آب بروند. طناب داشتند و می بایست یک جای مشخص از توی آب بیرون بیایند.
خداحافظی خیلی سوزناکی بود. شاید تنها کسی که گریه نمی کرد امان دادی بود که شهید شد. دیگر همه گریه و زاری می کردند. بچه ها آماده و سوار قایق شدند و منتظر دستور حمله. بچه های گردانهای غواص رفته بودند. که اگر عملیات لو رفت همه حرکت کنند و کسی نماند. توی هر محوری 20-10 تا قایق ما بودیم. گردانهای دیگر عقب تر بودند و آماده بودند. آب هم نوسان پیدا کرد و دقیق بچه ها را برده بود همان جایی که می بایست بروند. قاسم لب آب بود ابراهیمی هم باهاش بود. اتاقکی آنجا بود که مسئول اطلاعات عملیات آنجا می رفتند. و نوسانهای اروند را رصد می کردند. در شب و روز در اول و وسط و آخر ماه نوسانات آب را پیش بینی می کردند. تا آنجا سیم تلفن بود. بی سیم هم بود. 2ساعت قاسم و شهید ابراهیمی آنجا بودند. بعد از شنیدن صدای حاج احمد درگیری شروع شد. و به ما گفتند حرکت کنید. قایق ما روشن نشد. من و حاج محمد رفتیم توی یک قایق دیگر و حرکت کردیم. ما باید می رفتیم سمت چپ. از دهانه علی شیر که آمدیم بیرون توی اروند زیادی رفتیم سمت چپ. عراقی ها منور زدندحاج محمد گفت بگیر سمت راست. قایق ها می رفتند. آب هم خروشان رفتیم. سمت راست محور خودمان پیاده شدیم. از سیمهای خاردار رد شدیم . درگیری شروع شده بود. شهیدمیرزایی برادر حاج محمد همان جا افتاده بود. بچه های 410 را که دیدیم فهمیدیم آمدیم سمت راست محور خودمان. حاج محمد گفت بایدبرویم محور خودمان. زمین های گل، ناجور. آتش خودی هم بود. ترکش می خورد به درخت ها و آتش می گرفت. و دشمن نمی توانست نفس بکشد. 40-30متر آمدیم جلو تا رسیدیم به جاده. قدری دویدیم و رسیدیم به محور اصلی خودمان. رفتیم پشت جاده. عراقی ها ما را می دیدند. رسیدیم به حاج علی. دیدم یکی افتاده و دارد دست و پا می زند شهید اکبرشمس الدینی بود عراقی ها نارنجک انداخته بودند و به صورت افتاده بود روی زمین. شاید ده دقیقه دست و پا زد و شهید شد.
آتش خیلی شدید بود. حاج محمد میرزایی ترکش خورد. جواد کامرانی هم ترکش خورده بود. محمدحسین جهانبخش که بعدا در کربلای 4 مفقود شد.صدای منو شناخته بود. توی نخلها انگشتان دستش قطع شده بود. رفتم آوردمش کنار میرزایی. رسیدیم به سنگری که عراقی ها داخلش بودند. حاج علی رفت داخل سنگر و هر چه به عراقی گفت خودت را تسلیم کن حاضر نشد و ناچار حاج علی رگبار بست و عراقی کشته شد چند تا تخت بود. جنازه عراقی را کردیم زیر تخت و بچه های زخمی را روی تخت خواباندیم .باید خط اول را از دست عراقی ها می گرفتیم. آتش هم کم شده بود. شهید آفرند باید از طرف گردان المهدی وارد می شد که المهدی نتوانسته بود به خط بزنند. و دسته ویژه گیر کرده بودند. شهید آفرند به خط نزدیک بودند. 40دقیقه بعد خط اول سقوط کرد.
یک نقطه کوری که بود. عراقی ها بچه ها رو می زدند. شهید یوسف شریف همانجا شهید شد. عراقی ها خیلی اذیت کردند. شهید حقیقی که معاون گروهان بود آنجا شهید شد.
عراقی ها خیلی مقاومت می کردند. چندین بار شهید افرند و بچه های گروهان عباس علیزاده و ما با عراقی ها درگیر شدیم اما آنها می رفتند یک گوشه دیگر از نخلستان و نمی شد کاری کرد. یکبار علیزاده با آفرند و نبی زاده که روحانی گردان بود با عراقیها درگیر شده بودند و به عراقیها امان دادند که خودشان را تسلیم کنند و عراقی ها گفته بودن ما رو نمی کشید؟ بچه ها هم گفته بودند نه. چند نفری که بیرون آمدند یک مرتبه یکی از عراقیها رگبار گرفته بود و نبی زاده که روحانی گردان بود شهید شد. بچه ها خیلی ناراحت شدند. عباس علیزاده چند تا نارنجک می گرفت توی دستش و خودش می رفت درگیر می شد. لعراقی ها با هم ارتباط داشتند و روحیه شون حفظ شده بود.
همه جمع شدند که تکلیف اینها رو یک جوری مشخص کنیم. شاید فاصله 100تا150متر طولش بود عمقی 300- 200متر و مقاومت می کردند. بچه آنها را یک محاصره شدیدی کردند و چندین طرف به آنها حمله بردند بالاخره عراقی ها گیر افتادند و فهمیدند دیگه مقاومت فایده ای ندارد. می خواستند تسلیم شوند اما بچه ها به خاطر شهادت نبی زاده ناراحت بودند. نبی زاده خیلی آدم آرامی بود.و بچه ها دوستش داشتند. بچه ها تصمیم گرفتند حتی یک نفر از عراقی ها را اسیر نکنند و همه آنها را بکشند. اما به زور چند نفری ریختند داخل بچه ها و نشد زنده ماندند. شاید 20-10 نفر از بعثی ها همان اول دژ کشته شدند.
دستور رسید که لازم نیست در خط اول بمانید بیایید داخل خط وسط که بچه ها در رفت و آمد هستند. یک جاده موازی خط اول بود ما باید این را تامین کنیم به اضافه جاده های فرعی که داشتیم. و هر چند نفر داخل یک سنگر بودیم و به نوبت نهگبانی تا عراقی عقبه را نبندند.
شب من و شهید آفرند و حسن حسینی نسب و غلامی، با سنگ و کلوخ یک سنگر کوچک بغل جاده درست کردیم و 4نفری داخل آن نشستیم و قرار بود هر کسی یک ساعت نگهبانی دهد و نفر بعدی را بیدار کند. که همه سر نگهبانی خواب می رفتیم. عراقی ها که از بین نخلها تیر می زدند از خواب می پریدیم. فردا صبح هواپیماهای عراقی شروع کردند به آمدن. از روز اول هم بودند اما روز دوم که پی به حجم کار بردند هواپیماها بیشتر شدند.
روز دوم ما را سازماندهی کردند. فقط یک یا دو دسته از ما کم بود و رفتیم جلو برای ادامه عملیات و قرار بود برویم پایگاه موشکی. آنجا مستقر شویم.
قبل از حرکت هم حاج علی گفته بود: برادرها اگر زخمی هم شدید داد و بیداد نکنید.هیچ کس نیست شما را تا 24 ساعت دیگر عقب بیاورد. اگر زخمی شدید بدانید شهید می شوید. توقع نداشته باشید شما را عقب بیاورند.
شب ما را پشت یک خاکریزی بردند آنجا مستقر شدیم. سنگرهایی هم بود. قرار بود بمانیم تا مرحله بعدی اعلام شود. عصر بود. همه بودیم. همه از هم خبر می گرفتند کی شهید شده و... ساعت 5-4 بود که عراق شیمیایی زد. ماسک هم داشتیم. تا حالا در این حد شیمیایی نریخته بودند. یک بمب و بعد دود سفید رنگ. و بعد بوی آن بلند شد. عراقی ها که توی نخلها بودند فردای ان روز بیرون آمدند. بعضی از بچه ها مثل شریف آبادی ماسک نزدند نماز رابا ماسک خواندیم . خسته بودیم اذیت شده بودیم. می دانستیم شب آمبولانس می آید و یکی یکی را می برد. اشیخ عباس پورمحمدی هم همانجا شیمیایی شده بود. اردوگاههایی که قبلش آنجابودیم را هم شیمیایی زده بودند. سنگر اطلاعات عملیات، شهید زینلی و بچه های دیگر شیمیایی شده بودند. صبح پا شدیم نماز بخوانیم گفتند یک عده از بچه ها که شیمیایی بودند را برده اند. من فکر می کردم 20-10نفری را برده اند.
اما ساعت 9 بود که کم کم فهمیدیم فقط چند نفر دیگه هستیم همه به خاطر اینکه شیمیایی شده بودند برده بودند عقب. من، حاج علی محمدی، علی اسماعیلی، شهید بلندنظر، حمید کامرانی.
ما هم حالمون بد بود و ماندنمان فایده ای نداشت. و ما را هم با یک نفر برد عقب بردند. سینه، پاها و صورت و چشمهایم بر اثر شیمیایی آسیب دیدند. من که ماسک زده بودم تا علی شریف آبادی که ماسک نزده بود هیچ فرقی نمی کردیم. رفتیم بیمارستان و هر کدام در یک شهری بستری شدیم. من را با هواپیمایc130 آوردند اصفهان. چشمهام در اصفهان بهتر شده بود. صورتم را تراشیدند. صورتم هم زود خوب شد. صبح رفتم توی آفتاب دیدم هیچی نمی بینم. برگشتم داخل بهتر بودم. یک عینک برایم تجویز کردند. اما پاهایم سوخته بود. برگشتم رفسنجان اما نمی توانستم درست راه بروم. با غلامی و بچه های دیگر رفتیم منزل حاج آقا پورمحمدی .حاج آقا هم که شیمیایی شده بودند و رفته بودند تهران پیش یک دکتر. 2تا پماد سفیدرنگ به ایشان داده بودند. به من گفتند چرا اینجوری راه می روی؟ گفتم شیمیایی شدم. ایشان یکی از پمادها را به من داد. و اتفاقا خیلی پماد خوبی بود.
بعد از مدتی برگشتیم فاو. با بچه ها رفتیم. دیدیم چه اتفاقاتی افتاده. بچه ها توی این عملیات خیلی سختی کشیدند. مثلا توی همان سنگرهای بغل خط فقط یک راه کوچک درست کرده بودیم میبایست از همین راه رفت و آمد می کردیم. نه از بین نخلها. خیلی سخت بود.
خط ها که تثبیت شد. پاتکهای فاو شروع شد. نیروها رفته بودند شهرستانها و مقاومت سخت شده بوده و خیلی تلفات می دادیم.




