امروز : دوشنبه   01. خرداد 1391   29. جمادي‌الثاني 1433   21. می 2012
 
 
پست الكترونيكي ارسال به دوستان
چاپ نسخه چاپی
کد خبر: 176  تاریخ انتشار:چهارشنبه ، 18 اسفند 1389 ، 21:54  تعداد بازدید: 680مرتبه

بعد از عملیات بچه هایی که زنده بودیم خوش میگذراندیم. تو غم و اندوه فرو نمی رفتیم

خاطرات علی محمدی نسب
شهید فرمیتنی روی کلاهش نوشته بود: ورود هرگونه تیر و ترکش ممنوع! اتفاقا ترکش توی سرش خورد.یک پیرمرد نورانی به نام قباد شمس الدینی که از گردان 410 به گردان ما آمده بود و همان شب شهید شد.
علیرضا طالب الدینی نیروی بی سیم چی گردان بود. پاهاش خراب بود. میخواستند برای این عملیات او را کنار بگذارند. شب با پای برهنه آمد رزم شبانه. فردای آن شب پای خودش را به بچه ها نشان داده بود و گفته بود : من با این پا آمدم و می مانم برای عملیات. و تا لحظه آخر ماند. وقتی در کربلای 5 همه بچه های ارشد مخابرات شهید شدند قرعه به نام من افتاد که مسئول مخابرات شوم. علیرضا امد و یک بی سیم پی آر تی اورد و گفت چطوری به حافظه این کد بدهم؟ بلد نبودم.
همیشه یک پی آر تی 77 ،که11 کیلو بود روی شانه من بود. و از این کوچکها سر در نمی آوردم. گفتم: میخواهی تو دسته ویژه باشی و بلد نیستی به حافظه این کد بدهی؟ گفت: بلدم. انجام داد. هم خودش یاد گرفت هم من.
وقتی حاج علی رفسنجان بود با بچه ها به خانواده شهدا و رزمنده ها سرکشی می کرد. یک روز با حاج علی با لندرور سازمان تبلیغات رفتیم طرف نوق و به خانواده شهدا سر زدیم. بعد از عملیات والفجر8 با چند نفر از بچه ها رفتیم مشهد. علیرضا رحمانی. که شد برف پاک کن پیکانی که ما را به مشهد برد. 8نفر تو یک پیکان. بعد از عملیات بچه هایی که زنده بودیم خوش میگذراندیم. تو غم و اندوه فرو نمی رفتیم. مهمانی دوره ای داشتیم. سید کاظم و بچه ها به منزل مهدی پرتوی رفته بودند.مهدی گفته بود شما بیایید اما من کنار مادرم  می روم. اتاق مهدی یک پنجره داشت کنار پنجره درخت انار بود. بچه ها پنجره را باز کرده بودند و انار چیده و خورده بودند. پوست ها را داخل ساک مهدی گذاشته بودند.
بعدها مادر مهدی از بوی بد این پوستها متوجه وجود پوستهای انار داخل ساک مهدی می شود.
رفتیم منزل محمدمیرعلی محمدی. مادرش رفسنجانی نبودند.
قرار شد هر چه جلویمان آوردند بخوریم. تمام میوه ها و شیرینی ها و غذاها را خورده بودیم. حتی نان سر سفره را به زور خورده بودیم. مادرش به محمد گفته بود: خوب شد دوست هایت به اینجا آمدند. فکر کنم مدتهاست چیزی نخورده بودند. محمد گفته بود: این فتنه اینهاست.

 

اضافه کردن نظر