امروز : دوشنبه   01. خرداد 1391   29. جمادي‌الثاني 1433   21. می 2012
 
 
پست الكترونيكي ارسال به دوستان
چاپ نسخه چاپی
کد خبر: 175  تاریخ انتشار:چهارشنبه ، 18 اسفند 1389 ، 21:51  تعداد بازدید: 1014مرتبه

خاطرات علی محمدی نسب از عملیات والفجر 8

قسمت سوم
گردان مجددا باز سازماندهی شد و به خط دوم رفتیم. شب که می خواستیم بخوابیم حاج علی گفت: ماسک هایتان را به صورتتان بزنید احتمالا امشب شیمیایی می زنند. بچه ها با ماسک خوابیدند. با ماسک خوابیدن خیلی سخت بود. ما فقط برای یک تیمم ماسک را برداشتم که باعث شد من را  به عقب   ببرند. در اورژانس صحرایی لباسهای ما را در آوردند. دوش گرفتیم. لباس نو پوشیدیم و به عقب اعزام شدیم. یکی دو ساعتی آنجا استراحت کردیم. دیدیم حالمان خوب است مجددا به خط برگشتم. تا ظهر کنار حاج علی بودم. بعدازظهر گفتند حرکت کنیم برویم. من ماسکم را داخل اروند شستم. فیلترش را در آب انداختم. پیاده شدیم و به طرف همان سنگرهای قبلی مان رفتیم که گفتند شیمیایی زدند. گلوله ای آمد. بوی سیر و قرمه سبزی و.... به حاج علی گفتم فیلتر را تو آب انداختم. گفت: چرا؟
گفتم: فکرنمی کردم دوباره شیمیایی بزنند. گفت: خوب برگرد برو اورژانس.
رفتم اورژانس. در همین مدت کم شیمیایی اثر خودش را گذاشته بود  و شب بستری شدم. فرداش ما را فرستادند بیمارستان بقایی بعد هم بیمارستان توحید تهران.
دکترها شیمیایی را نمیشناختند. تنها کاری که انجام می دادند این بود که لباسها را عوض و استحمام می کردند. یکی دو روز آنجا بودم. رفتیم استادیوم آزادی که به شهرهای خود اعزام شویم. مردم کفش، شلوار، کاپشن، پیراهن صلواتی برای رزمنده ها آورده بودند. یکی از رزمندگان که از شهر دیگری بود گفت بچه ها درست است شیمیایی شدیم اما جان جنگیدن را داریم آنهایی که مرد میدان هستند یک اتوبوس راه بیندازیم و به اهواز برویم. اهواز که رسیدیم فقط علی اسماعیلی با تعدادی نیرو مانده بودند. بقیه یا زخمی یا شیمیایی یا شهید. به علی گفتیم چه خبر است؟ علی گفت: الان کاری به گردان ما ندارند. و به رفسنجان برگشتم. و درگیر درمان بودیم. حاج علی هم از همه بدتر بود.

 

اضافه کردن نظر