امروز : دوشنبه   01. خرداد 1391   29. جمادي‌الثاني 1433   21. می 2012
 
 
پست الكترونيكي ارسال به دوستان
چاپ نسخه چاپی
کد خبر: 174  تاریخ انتشار:چهارشنبه ، 18 اسفند 1389 ، 21:49  تعداد بازدید: 638مرتبه

جنگ ساده نبود

علی محمدی نسب - قسمت دوم
قایقهای لگنی  که حدود 12-8 نفر سوار بودند. فرمانده دسته با تعدادی نیرو در یک قایق. معاون دسته با تعدادی نیرو در قایقی دیگر. فرمانده گروهان با بی سیم چی ها و پیکش در یک قایق. علی شایگان و شهید ایرج بلندنظر تو قایق حاج علی بودند.
ما تو قایقها منتظر بودیم سرپل را بگیرند ما بزنیم به خط و خط را بشکنیم و ادامه عملیات. حاج علی 2تا بی سیم چی داشت. یکی مرتبط با لشکر بود مثل مهدی فداکار که بهش بی سیم می زدند که به پدربزرگ بگو حرکت کند. حاج علی به بلند نظر که بی سیم چی گروهانها بود  می گفته: بچه ها را به خط کنید با رمزیا زهرا بزنید به خط. که ما حرکت می کردیم. حالا ما منتظر بودیم بچه های 410 که قرار بود خط را بشکنند خبر دهند بعضی ها تو قایق خواب رفتند. از ساعت 4و نیم بعد از ظهر تا 10 شب تو قایق بودیم. نماز مغرب عشا را هم در قایق خواندیم. ناهار هم ساده خورده بودیم که راحتتر باشیم. شام هم که نخوردیم. هیچ کس به فکر غذا نبود. جنگ ساده نبود.
لحظه ای که راه افتادیم برویم سوار قایقها شویم. «به آن لحظه  می گفتیم موضع انتظار!» بهترین لحظات جنگ همین موضع انتظار بود. هیچ ریایی نبود. نگاه همه به خدا بود.  آنهایی که می بایست بپرند حال و هوای دیگری داشتند. اگر عکس حاج احمد را دیده باشید در این لحظه که دارد خداحافظی می کند خدا را با تمام عظمتش می بیند. یعنی اگر این عکس را دیده باشید و خدایی را که حاج احمد دارد میبیند نبینید باید به خودت شک کنی. این قدر زیبا دارد آسمان خدا را نگاه می کند و می داند لحظاتی دیگر پیش خدا می رود ؟؟؟
هر لحظه احتمال داشت که بگویند حرکت کنید. ساعت نزدیک 11 شب بود که گفتند بزنید به خط. درگیری شروع شد. درگیری هم که شروع شد خودمان متوجه شدیم. بچه های اطلاعات قرار بود یک سری چراغهای روشن آماده کنند و علامت دهند که قایق ها را بگذاریم در همان معبر. بچه های شیراز هم که قرار بود از سمت چپ ما عمل کنند گفته بودند بچه های اطلاعات چراغ می دهند و شما همانجا بروید. داخل آب چقدر خمپاره خورد و چه تعداد قایق منفجر شد خدا می داند.
ما توی خط پشت سیمهای خاردار حاج علی را دیدیم. قایقها قبل از اینکه برسند نزدیک ساحل، میله هایی بود داخل آب به نام خورشیدی که نمی گذاشتند  قایق به جلو حرکت کند ما خودمان را در آب انداختیم تا سینه هم داخل آب بودیم. به طرف خط دشمن حرکت کردیم. متوجه شدیم حاج علی معبر را اشتباهی آمده که حاج علی گفت: یک نفر خودش را بیندازد روی سیمهای خاردار که پا بگذاریم روی او و رد شویم. آن لحظه تا آمدند یکی از بچه ها وسایلش را جمع و جور کند و خودش را روی سیمهای خاردار بیندازد عراقیها منور زدند و معبر مشخص شد. رفتیم داخل معبر زدیم اما یک کانال 4متری آب را شناسایی نکرده بودند. یک تعداد از بچه ها رفتند داخل کانال. عراقی ها از بالا تیراندازی می کردند. بچه های گروهان حسینخانی هم داخل کانال توی آب بالا و پایین می شدند. یک نفر چوبی پیدا کرده بود یک تعدادی از بچه ها را بیرون کشیده بود. 2 نفر تو کانال ماندیم. من و یکی دیگر از بچه ها با یک زحمتی شنا کردم تا رسیدم لب ساحل یکی از بچه های گردان غواص بغلم کرد و من را از آب بیرون کشید. آب توی بادگیرم جمع شده بود سنگین شده بود و باعث شد به صورت روی زمین بیفتم. بلند شدم آب را خالی کردم. دیواری بلند به عنوان مانع جلوی رویمان بود.
درگیری شروع شد و بچه ها شروع به جنگیدن کردند. خدا می داند تو این فاصله تو خط دو چه به روز بچه ها آمد؟
گردان بعدی 419 بود از خط رد شد. رفتند پادگان قشله را بگیرد.  حاج احمد امینی کنار پل چوبی شهید شد. ما خبر شهادت بعضی  را از بی سیم های که زده می شد می فهمیدیم. و خیلی از حرفها را ما بچه رفسنجانی ها با رمز شهر خودمان می زدیم. که بچه های شهر دیگر نمی فهمیدند. شب عملیات انجام شد. صبح روز بعد رفتیم پاکسازی. شب آنجا ماندیم. قرار بود فردا حرکت کنیم و جلو برویم.
ادامه دارد

 

اضافه کردن نظر