امروز : دوشنبه   01. خرداد 1391   29. جمادي‌الثاني 1433   21. می 2012
 
 
پست الكترونيكي ارسال به دوستان
چاپ نسخه چاپی
کد خبر: 172  تاریخ انتشار:چهارشنبه ، 18 اسفند 1389 ، 21:45  تعداد بازدید: 815مرتبه

شهید عباس تقی پور: دلم به برادرم محمد خیلی تنگ شده

خاطره از: جواد کامرانی
شهید عباس تقی پور در عملیات کربلای 1 شهید شد. او یک پسر فوق العاده شلوغ و به هم ریز و جسوری بود  و در عین حال مودب و سرزنده. هر وقت وارد یک چادر یا گروهانی می شد می گفتند بلا آمد. همه چیز را به هم می ریخت.
بعد از اینکه در عملیات والفجر 8 زخمی شده بودم و مرخصی بودم. هر از چند گاهی به مدرسه می رفتم. من تو مدرسه عباس تقی پور عربی درس می دادم. دیدم عباس سرکلاس نشسته. ترسیدم. گفتم الان همه کلاس را به هم می ریزد. خیلی ساکت و مظلوم نشسته بود. فقط به من نگاه می کرد. وقتی به او نگاه می کردم سرش را می انداخت پایین. تعجب کرده بودم. ذهنم مغشوش بود که کلاس را به هم می ریزد.  اما قضاوت من نادرست بود. او مرخصی بود. بیکار بود و آمده بود سر کلاس که مرا ببیند. برادر بزرگش محمد در عملیات والفجر 8 شهید شده بود.
در عین حال که از برادر بزرگترش اطاعت پذیری زیادی داشت؛ خیلی با هم دوست بودند. با از دست دادن برادرش  آسیب روحی زیادی دیده بود. یک روز در روستا عباس را دیدم روی یک سکو در پمپ بنزین نشسته بود. چهره او یک چهره نورانی و ملکوتی و معنوی و مظلوم شده بود. چهره ای که از عالم دنیا بریده بود. پیش او رفتم. بعد از احوالپرسی ازش پرسیدم : به چه چیز فکر می کنی؟ جواب داد: خیلی دلم تنگ شده.گفتم : به چه چیزی دلت تنگ شده؟
جواب داد: دلم به برادرم محمد خیلی تنگ شده. این را که گفت دوباره سرش را پایین انداخت. به بچه ها گفتم : اگر حال و هوای عباس تغییر نکند تو فاز شهادت است. که در عملیات کربلای یک همین اتفاق افتاد و به شهادت رسید.

 

اضافه کردن نظر