... و خوابی که من دیدم
یک حلقه نوار کاست از شهید حاج علی محمدی پور که در فروردین سال 1365 در مسجد جوادیه نوق سخنرانی کرده بودند به دستمان رسید.
در این نوار سردار محمدی پور در مورد عملیات والفجر 8 و امدادهای غیبی که در این عملیات شده بود صحبت کرده است.
در قسمتی از این نوار از یک جانباز 70 درصد بنام آقای مهدوی و شهامتها و رشادتهای او و همچنین یک رویای صادقه که ایشان دیده بود صحبت به میان آمده که ما را وادر نمود به دنبال ایشان بگردیم که بعد از تحقیق و تفحص متوجه شدیم ایشان در کرمان سکونت دارند.
به هر حال از طریق بنیاد شهید و امور ایثارگران رفسنجان تلفن ایشان را به دست آوردیم و به سراغ ایشان رفتیم و از او خواستیم خوابی را که سال 1365 برای شهید حاج علی محمدی تعریف کرده برای ما هم تعریف کند که خواندن آن خالی از لطف نمی باشد. و
ی در ابتدا گفت: -وقتی تماس گرفتید فهمیدم بعد از این همه سال هنوز به فکر ما هستید. شما وقتی پیام و اهداف جبهه و بچه ها را به نسل آینده می رسانید کمتر از خدمت در جبهه نیست. شما کارتان را کم ارزش ندانید. جهان باید بداند بسیج یعنی چی. به امید اینکه همه کشورهای اسلامی مفهوم اصلی انقلاب ناب محمدی را درک کنند.
وی ادامه داد: من در عملیات والفجر 8 مجروح شدم.
وی ادامه داد: من در عملیات والفجر 8 مجروح شدم. بچه های گردان 412 فکر می کردند من شهید شدم. شهید حاج علی محمدی پور طبق روالی که داشت بعد از عملیات به خانواده های شهدا سر کشی می کرد. بعد از عید بود وقتی حاجی به منزلمان آمد فکر نمی کرد من زنده باشم.
حاج علی آمد منزل ما و تا من را دید تعجب کرد که من زنده هستم. از عملیات حرف به میان آمد و من هم خوابی که قبل از عملیات دیدم برای حاجی تعریف کردم
من خواب دیدم که یک جایی که رودخانه بود نیروهای دشمن هر کسی رو که بوسیله آن حرکت می کرد و می خواست به آن طرف رود برود می زنند کسی نمی توانست رد شود. دیدم برگ های درختان که به شکل قایقی می شوند و بچه ها حرکت می کردند می رفتند اون طرف رودخانه من هم وقتی حرکت کردم دیدم یک برگی برای من شکل یک قایق(حفاظ) شده. هر چقدر هم تیر می زدند به ما نمی خورد. بعد از والفجر 8 متوجه شدم این خواب به چه چیز ارتباط داشته است...
بنده دو سال سربازی را تو ارتش بودم. بعد از خدمت در صندوق قرض الحسنه مشغول به کار شدم. یادم می آید هر بار که کاروانها به طرف جبهه حرکت می کردند شرمنده می شدم. مشکلات کاری هم بود. گریه می کردم که خدایا اینکه زندگی نمیشود. تا اینکه سال 1363 به منطقه جنوب رفتم.
سال 64 بود که لشکر اعلام نیرو کرد. خدا رحمت کند مادرم را، کیفم را از قبل آماده کرده بود. رفتم کیفم را برداشتم و به طرف کرمان و بعد اهواز اعزام شدم.
بعد از تقسیم برای آموزش غواصی به بندرعباس اعزام شدیم ما را به یک منطقه ای که تشخیص نمی دادیم کجاست بردند چند روز آنجا بودبم. هوا سرد بود و بچه ها مریض شدند. تصمیم گرفتند که جهت ادامه آموزش به شهرک مس سرچشمه بیاییم.
یک ماه آموزش دیدیم. بعد رفتیم اهواز، توی جنگل آموزش رزمی می دیدیم و جهت آموزش غواصی به کارون می رفتیم.
10روز قبل از عملیات تجهیزات گرفتیم. ما را سوار ماشین کردند نمی دانستیم کجا قرار است ما را ببرند. وقتی رسیدم محل مورد نظر شب بود. شب را داخل مسجدی که خراب شده بود استراحت کردیم.
صبح حاج علی گفت :2 نفر رو می خواهیم برای دیده بانی. 2 نفر را هم همراهتان می فرستیم که یاد بگیرید. من و رضا حسین زاده و شهید حسین اثنی عشری (در عملیات کربلای 5 شهید شد) 3 نفری رفتیم آنجا. شب رو اونجا گذراندیم. روز بعد اسحله کلاشنیکف ما را گرفتن و ژ3 به ما دادند. گفتن اگر شلیک کردید دشمن فکر کند ارتشی هستید.
تا اینکه روز موعود فرا رسید نیروها سوار قایق ها شدند و منتظر دستور حاج علی بودیم. من به عنوان آرپی جی زن توی گروهان عباس علیزاده بودم.
شب نماز رو توی قایق ها خواندیم. ساعت حدود 9 بود که عملیات شروع شد غواصها محور رو باز کرده بودند. قایقها به طرف محور حرکت کردند. نیروها کنار محور باز شده پیاده می شدند. روبروی ما یک چهارلول بود، هر چه به طرف بچه ها شلیک می کرد به لطف خدا تاثیری نمی گذاشت..
عراقیهای آب انداخته بودند جلوی سنگرهای خودشون تا اگر غواصهای ایرانی می روند نتوانند از آنجا بگذرند به محض اینکه پام رو روی سیم ها گذاشتم افتادم توی آب با نارنجک وآرپی جی دست که دستم بود و پا می زدم تا بتونم خودمو نجات بدم. جریان آب منو برد پایین، دیدم بچه های غواص اونجا افتادند.یکی شهید شده بود. یکی ترکش خورده بود.
به طرف خط عراقی ها حرکت کردم تعدادی عراقی را دیدم که داخل سنگری بودند نارنجک رو پرت کردم و چند نفر از بین رفتند. نزدیک صبح شد حاج علی محمدی گفت همینجا مواظب مهمات باش اینجا غواص دیگه نیست.
گروهی عراقی توی یک سنگر در محاصره ما قرار داشتند و مقاومت می کردند. عباس علیزاده گفت یک آرپی جی زن بیاد. خدا رحمت کند شهید اثنی عشری امد. من به او گفتم تو متاهلی بنشین من می روم. ب
ه علیزاده گفتم چکار کنم؟ گفت هیچی باید این سنگر منهدم بشه ولی اگر از بغل بخواهیم شلیک کنیم ما رو میزنن. گفتم می روم روی شانه های تو شلیک می کنم. آرپی جی می زدم. اما ماسوره ها عمل نکرد به علیزاده گفتم من میروم پایین توی علفها نزدیک اروند و می زنم توی سنگرشون گفت مواظب خودت باش.
به محض اینکه به 2 متریشون که بلوکها رو گذاشته بودند رسیدم رفتم که آرپی جی بزنم یک عراقی تیری زد و من پریدم اون طرف به علیزاده گفتم نمیشه. نارنجک انداختم، آرپی جی زدم اما فایده نداشت از توی گوش و حلقم داشت خون می اومد.
علیزاده گفت نمیشه . برو به حاج علی محمدی بگو این مورد نمیشه یک 106 بزنن و تمومش کنن.
وقتی رسیدم یک خمپاره 60 کنارم بزمین خورد و دیگر هیچی نفهمیدم. ترکش به مغزم خورده بود و خونریزی شدید کرده بود.
بعد از چند روز در بیمارستان به هوش اومدم.گفتن شماره تلفن داری؟ فهمیدم که نمی تونم حرف بزنم. گفتن شماره تلفن رو می نویسی؟ تا اومدم قلم بگیرم دستم دیدم دست راستم حرکتی نداره. اصلا برام مهم نبود. بعد با دست چپ به جای شماره تلفن برادرم شماره معلم فیزیکم رونوشتم. تماس گرفته بودند و جریان رو به معلمم گفته بودند.
پدرم و دامادمون به بیمارستان آمدند. همه فکر می کردند من تمام کردم. من رو با آمبولانس بردند اصفهان، 25 روز آنجا بودم. فقط سرم به هم وصل بود. پدرم می گفت تا پسرم حرف نزنه ما از اینجا نمیریم. دکتر انصاری به پدرم گفته بود اگه خارج هم برود فایده ای ندارد. بعد از 2-1 سال به حرف میاد.
پدرم دلش شکسته بود. بعد از چند وقت به یکباره گفتم «علی». به محض اینکه اسم مبارک امیر المومنین رو بردم اطرافیانم خوشحال شده بودند و سجده شکر به جا آورده بودند. به پدرم خبردادند ایشان فکر کرده بود من از روی تخت افتادم و تمام کردم. همینکه در را باز کرد و گفتم بابا! شروع کرد اشک ریختن و گفت بابا الهی شکر.
امدیم کرمان رفتم دکتر. ورزش می کردم و کم کم بهتر شدم. همه خانواده ام به من لطف کردند. از سال 64 که مجروح شده بودم برادرم هر روز من را می برد بهزیستی برق می دادند می بایست هر روز من را از زرند می آورد کرمان زیر برق و دوباره بر می گشتیم.
وقتی قدری بهتر شدم 15-10 جلسه خودم می رفتم بهزیستی، یک روز در خیابون یک نفر به من گفت جل الخالق تو زنده هستی؟ پرسیدم چرا؟ من نمی شناختمش. گفت مگر مهدوی نیستی گفتم هستم اما شما را نمی شناسم. گفت وقتی شما مجروح شدین، بچه ها، شهدا را می بردند زیر سایه یک درخت، اثنی عشری و حسین زاده سمج شده بودند که تو زنده ای و با قایق مرا رساندند عقب و وقتی تو را آوردند پشت خط به من گفتند این تمام کرده و لبهاش سیاه شده. من گوشم را رو قلبت گذاشتم قلبت می زند؛ یک سرم بهت وصل کردم. به من گفتند خودتو سرگرم چی می کنی؟ این رو ببر عقب. گفتم نه زنده است.
هنوز 2تا ترکش توی سرم هست. 2 روز قبل از عید من از بیمارستان امده بودم منزل. بعد از عید حاج علی محمدی و آقای فلاح اومدند منزل ما. خواب رو اونجا براشون تعریف کردم.
مهدوی





نظرات