امروز : سه شنبه   18. بهمن 1390   14. ربيع‌الاول 1433   7. فوریه 2012
 

ali.jpg

کار تقسیم صورت گرفت که یکی از رز مندگان توجهم را جلب کرد رفتم پیشش و بعد از سلام و احوال پرسی ازش سوال کردم کدوم گردانی ؟ گفت : 412 گفتم : کدوم گروهان ؟ گفت : جواد الائمه  گفتم : فر مانده گروهان تو می شناسی ؟ کمی فکر و گفت :

 


گفت من قبل از عملیاتها آرزوی شهادت می کنم، اما بعد از عملیات چون به آرزوم نمی رسم، دلم می گیره و ناراحت می شم، به کوه و بیابون پناه می برم

darvish.jpg

شهید درویشی که طلبه ای کم سن مرا صدا زد. نارنجکی در دستش بود. با عراقی درگیر شده بود. میخواست نارنجک را به طرف عراقی پرت کند که عراقی دستش را گرفته بود. به عراقی می گفت: دستم را ول کن. اما عراقی....

hajali.JPG

چند  شب قبل از عملیات چهار ، نیروها را به طرف منطقه عملیاتی منتقل می کردند ، کامیونها یکی یکی از راه می رسیدند بچه ها را سوار می کردند و راه می افتادند .
جا کم بود و به سختی میشد جابه جا شد من و علی محمدی نسب که بیسیم چی حاجی بود با هم بودیم و هر دومان با حاجی کلی رفیق بودیم .
فکر می کردیم فرمانده ها ن باید جلو سوار شوند تا هم راحت با شند وهم اینکه سرما اذ یتشان نکند و چون ما با حاجی دوست هستیم با د یگران فرق داریم و به واسطه حاجی جلوی ماشین خواهیم نشست ولی .....

sharif.jpg

ناگهان احساسات مذهبی , انقلابی ما  به غلیان رسید گفتند مرغ یک پا دارد ما باید امروز برویم اهواز نماز جمعه ! گفتم  عمرا  اگر اجازه بدهند شما تشریف خود را ببرید !  گفتند جیم می زنیم  می رویم  و برمی گردیم . گفتم : مگه من مرده ام که شما می خواهید نماز جماعت   را پشت سر یک امام جماعت دیگر بخوانید من حاضرم به تنهایی همه شما را به فیض برسانم .

hajmamad.jpg

وسط کانال کنار من  ایستاد به تانک ها خیره شد شلیک اول را که زد به تانک خورد بدجور  حال کردم سرم را برگرداندم  تا ببینمش که یک  دفعه بد جور جا خوردم  شلیک تانک  سرش را برده بود اما هنوز روی پا ایستاده بود از سرش خون می امد

fadakar.jpg

حاجي امد  به عراقي كه به سمت ما نشانه رفته بود شليك كند سلاحش گير كرددوباره گلنگدن را كشيد و امد شليك كند كه تيري خورد به بر امدگي پشت سر حاجي.براي اينكه حاجي را گم نكنيم دست من و علي روي شانه حاجي بود

hajalim.JPG

نیروها تازه از مرخصی آمده بودند. رو کرد بهشان و گفت: آماده باشید، می خواهیم برویم سد دز، برای غواصی
کسی دلش نمی خواست آن همه راه را تا سد برود لباس غواصی بپوشد و در آن سرما برود زیر آب. اصرار بچه ها هم فایده نداشت، حاجی می گفت: اگر فردا بچه ها را بیفتند توی گروهان ها و خاطرات مرخصی شون رو بگن، از پرستیژ نظامی خارج می شن، باید همین امشب بریم توی آب.

IMG_1050.JPG

اواخر تیرماه تقریبا تمام نیروها و گردانها امدند و منطقه قرنطینه شد حالا هیچ کس حق وارد شدن و یا خارج شدن از منطقه را نداشت ، عملیات والفجر3 بود که در ارتفاعات کله قندی برگزار می شد . هر چه به روزها و زمان عملیات نزدیک تر می شدیم چهره بچه ها نورانی تر از قبل می شدند و سیمای ملکوتی پیدا می کردند و راز و نیاز های شبانه به اوج خود می رسید

phaj.jpg

از طرف بنیاد شهید  دفتر بیمه درمانی داده بودند . تمدید دفتر چه ام تما م شده بود که بردم عوضش کنم . دفتر دست نخورده بود . مسئول تعویض با تعجب نگاه کرد و گفت " در اینجا که هیچ چیز ننوشته ای؟ "

haj1.jpg

خوابي كه ديده بودم، سخت آشفته‌ام كرده بود.
هر روز از روستا به رفسنجان مي‌رفتم تا شايد ازش خبري بگيرم.
يك روز بين راه، در يكي از روستاها پيرمردي را ديدم كه داشت گريه مي‌كرد.
پرسيدم: چي شده؟ چرا گريه مي‌كني؟

 
ترسیم گران
 

مطالب گذشته