گفت من قبل از عملیاتها آرزوی شهادت می کنم، اما بعد از عملیات چون به آرزوم نمی رسم، دلم می گیره و ناراحت می شم، به کوه و بیابون پناه می برم
|
شهید درویشی که طلبه ای کم سن مرا صدا زد. نارنجکی در دستش بود. با عراقی درگیر شده بود. میخواست نارنجک را به طرف عراقی پرت کند که عراقی دستش را گرفته بود. به عراقی می گفت: دستم را ول کن. اما عراقی....
|
چند شب قبل از عملیات چهار ، نیروها را به طرف منطقه عملیاتی منتقل می کردند ، کامیونها یکی یکی از راه می رسیدند بچه ها را سوار می کردند و راه می افتادند . جا کم بود و به سختی میشد جابه جا شد من و علی محمدی نسب که بیسیم چی حاجی بود با هم بودیم و هر دومان با حاجی کلی رفیق بودیم . فکر می کردیم فرمانده ها ن باید جلو سوار شوند تا هم راحت با شند وهم اینکه سرما اذ یتشان نکند و چون ما با حاجی دوست هستیم با د یگران فرق داریم و به واسطه حاجی جلوی ماشین خواهیم نشست ولی .....
|
ناگهان احساسات مذهبی , انقلابی ما به غلیان رسید گفتند مرغ یک پا دارد ما باید امروز برویم اهواز نماز جمعه ! گفتم عمرا اگر اجازه بدهند شما تشریف خود را ببرید ! گفتند جیم می زنیم می رویم و برمی گردیم . گفتم : مگه من مرده ام که شما می خواهید نماز جماعت را پشت سر یک امام جماعت دیگر بخوانید من حاضرم به تنهایی همه شما را به فیض برسانم .
|
وسط کانال کنار من ایستاد به تانک ها خیره شد شلیک اول را که زد به تانک خورد بدجور حال کردم سرم را برگرداندم تا ببینمش که یک دفعه بد جور جا خوردم شلیک تانک سرش را برده بود اما هنوز روی پا ایستاده بود از سرش خون می امد
|
حاجي امد به عراقي كه به سمت ما نشانه رفته بود شليك كند سلاحش گير كرددوباره گلنگدن را كشيد و امد شليك كند كه تيري خورد به بر امدگي پشت سر حاجي.براي اينكه حاجي را گم نكنيم دست من و علي روي شانه حاجي بود
|
نیروها تازه از مرخصی آمده بودند. رو کرد بهشان و گفت: آماده باشید، می خواهیم برویم سد دز، برای غواصی کسی دلش نمی خواست آن همه راه را تا سد برود لباس غواصی بپوشد و در آن سرما برود زیر آب. اصرار بچه ها هم فایده نداشت، حاجی می گفت: اگر فردا بچه ها را بیفتند توی گروهان ها و خاطرات مرخصی شون رو بگن، از پرستیژ نظامی خارج می شن، باید همین امشب بریم توی آب.
|
اواخر تیرماه تقریبا تمام نیروها و گردانها امدند و منطقه قرنطینه شد حالا هیچ کس حق وارد شدن و یا خارج شدن از منطقه را نداشت ، عملیات والفجر3 بود که در ارتفاعات کله قندی برگزار می شد . هر چه به روزها و زمان عملیات نزدیک تر می شدیم چهره بچه ها نورانی تر از قبل می شدند و سیمای ملکوتی پیدا می کردند و راز و نیاز های شبانه به اوج خود می رسید
|
از طرف بنیاد شهید دفتر بیمه درمانی داده بودند . تمدید دفتر چه ام تما م شده بود که بردم عوضش کنم . دفتر دست نخورده بود . مسئول تعویض با تعجب نگاه کرد و گفت " در اینجا که هیچ چیز ننوشته ای؟ "
|
خوابي كه ديده بودم، سخت آشفتهام كرده بود. هر روز از روستا به رفسنجان ميرفتم تا شايد ازش خبري بگيرم. يك روز بين راه، در يكي از روستاها پيرمردي را ديدم كه داشت گريه ميكرد. پرسيدم: چي شده؟ چرا گريه ميكني؟
|